|
دختر تیر ماهی سلام خوش اومدید به وبلاگ من این وبلاگ یه دختر تیر ماهی دفاع شخصی کار،عاشق رنگ آب
| ||
|
در پایان، نور بر تاریکی پیروز است. ولی حیف... حیف من حیف تو حیف دهه هشتادیا... حیف دهه هفتادیا... [ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 18:43 ] [ Hediyeh🥇 ]
بزرگی میگفت: [ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 18:32 ] [ Hediyeh🥇 ]
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 15:34 ] [ Hediyeh🥇 ]
سکوت در علم روانشناسی: [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 15:28 ] [ Hediyeh🥇 ]
یعنی منتظرم شایسته سالاری اتفاق بیوفته هرچی بی سوادی که نه مهارت مدیریت دارن نه مدرک مرتبط دارن رفتن شرکت زدن حقوق کم یا پورسانتی میدن و بدرفتاری های نابجا میکنن همشونو بیان بگن جمع کنید یا اموزش ببینید یا کلا جمع کنید اونوقت قیافه کسایی که میگفتن درس خوندن چه فایده ای داره رو میبینیم😉😂 [ چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ ] [ 15:38 ] [ Hediyeh🥇 ]
نمیدونم نسل اینده میاد وبلاگ بخونه یا نه شاید خنده داره که من دهه هشتادی برا نسل اینده اینجا دارم متن مینویسم نمیدونم تا کی قراره عمر کنم واقعا، الان که ۲۳ سالمه و ۱۲ دی ۱۴۰۴ هست خواستم بگم نسل ما هیچ وقت دست نکشید از ارزوهاش، همه کار کرد ما سنی نداشتیم خیلی چیزا دیدیم، اوج دوران نوجوونی تحریم رو دیدیم، بعدش که گفتیم یکم اوضاع خوب شده کرونا اومد،بعد مرگ هم سنامونو دیدیم سره قضیه سال ۱۴۰۱ اونم دقیق زمانی که تازه وارد دانشگاه شدم و ثبت نام کردیم ذوق داشتیم برا دانشگاه ولی خب سره اون قضایا تا ابان ماه دانشگاها تعطیل شد، جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل رو دیدیم، الانم یه جوری شده که واقعا هیچی با هم نمیخونه حتی از قبل هم بدتر به معنای واقعی یه سری اتفاقا افتاده که بعدا اگه از یه سری چیزا خلاص شدیم کامل مینویسم و حتی شاید بابتش کتاب بنویسم چه کتاب کاغذی چه کتاب الکترونیکی. حالا بریم سراغ ماجرای خودم. من با ذوق دانشگاه ثبت نام خواستم بکنم رشته ای که میخواستم دانشگاه محقق اردبیل این رشته رو نداشت همه گفتن برو اموزش زبان بخون به حا مترجمی ولی من اصرار داشتم مترجمی بخونم. مدیر اموزشیمون گفت سخت گیرن و نخون این رشته رو ولی به خاطر علاقه و هدفی که داشتم خوندم تا ترم دوم اوکی بود تا ابنکه بعد اون با استادای خیلی نامردی اشنا شدیم که به هیچ کس بار اول قبولی نمیدادن. به معنای واقعی فرسوده کردن مارو. ترم چهار بودم فروردین ماه اقاجون(پدربزرگ مهربون و دوست واقعیمو) از دست دادم. خیلی حالم بد شد نای درس خوندن نداشتم اون وسط هم همرمان همه همکلاسیام سره یه چیز مسخره همشون علیه من شدن چون تازه اقاجونمو از دست داده بودم برام سخت بود و حس تنهایی میکردم ناراحت بودم که همه اونا چرا با من سرد هستن تا ترم پنجم واقعا حالم به معنای واقعی بد بود اما از ترم شش دیگه واقعا برام مهم نبود کی چی فکر میکنه کی چیکار میکنه، اذیت هلشون تیکه هاشونو به معنای واقعی نادیده میگرفتم. الان که ترم هفت هستم نه تنها نادیده میگیرم بلکه بخشیدم وگاها به رفتار بعضیاسون خندم میگیره. خلاصه بعد ارم سوم مجبور شدم درسای اون استادارو برندارم ترم تابستونی با استادای دیگه بردارم تا هم معدلم خراب نشه هم با نمره خوبی قبول شم بماند که کلی جنگیدیم ترم تابستونی که حق دانشجوئه رو برا ما ارائه بدن. ترم بالایی هامون خیلیاشون ۱۳ ترمه خوندن ولی ما از رو نرفتیم و همون هشت ترمه میخوایم تموم کنیم امیدوارم قبل اینکه خیلی طول بکشه از شر یه سری چیزا خلاص شیم تا بتونم راحت کتاب راجع به همه ی اینا بنویسم بعدا روز امتحان ترجمه شفاهی همزمان رو تعریفت میکنم تعجب کنید [ جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ ] [ 15:26 ] [ Hediyeh🥇 ]
حیف ما حیف مردم ایران حیف خاک ایران اون از جنگل الیت مازندران اینم از دامنه سبلان یعنی شمال کشور از جنوب گرم تره و باعث اتش سوزی شده؟! [ دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ ] [ 15:0 ] [ Hediyeh🥇 ]
میدونی پول خیلی مهمه خیلی ولی ثروت که فقط پول نیست این که با ارامش زندگی کنی، حس رهایی داشته باشی، به کسی حسادت نکنی اینا مهم ان کن طرف دیدم درامدش تحصیلاتش از من بیشتر و بالاتر بود ولی همچنان حسادت من و خیلیای دیگه رو میکرد اینکه با داشته هات لذت ببری هم مهمه وگرنه این نباشه هرچی بدست اوردی رو یا از دست میدی یا به چشمت نمیاد من تعجب میکردم که یه همچین شخصی همچنان حسادت درونشه، ولی خب عزت نفس و حس ارامش واقعی رو با پول نمیشه خرید؛ اره ارامش مالی و امکانات رو کاملا میشه خرید ولی این که حس حسادت رو هم میشه از بین برد با پول؟ واقعا مطمئن نیستم [ یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴ ] [ 11:47 ] [ Hediyeh🥇 ]
رویای شما تاریخ انقضا ندارد؛ [ چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴ ] [ 13:41 ] [ Hediyeh🥇 ]
من تو زندگیم روزهای شاد زیادی داشتم و ناشکر نیستم ولی میخوام تو قالب طنز حقیقت های تلخی که به جامعه امون اسیب زد رو بگم همین که ۱۸ سالم شد و اخرای سال ۹۸ بود سال اخر دبیرستان بودم اخرای بهمن ماه انفولانزا اومد بعدشم که کرونا اومد. چیز زیادی از کلاسامون نمونده بود و از اون موقع تا امتحانات کلاس ها و امتحانای کلاسیمون مجازی برگزار شد. کنکورمونو تو اوج کرونا دادیم شکرش که کرونا نگرفتیم ولی خیلیا تو وضعیت وحشتناک در حالی که دستگاه اکسیژن بهشون وصل بود تو اتاق مجزا تو شرایط خاص کنکور دادن بنا به دلایلی بلافاصله نتونستم برم دانشگاه و همین که دانشگاه ثبت نام کردم یعنی خیلی ذوق داشتم برا دانشگاه، یهو شلوغی های ایران شلوغ شد و با ترس و لرز میرفتیم کلاس ها رو. اون وسط سره شلوغیا خودمون ما دانشجوها کلاسامونو لغو کردیم. الان که دارم این متن رو مینویسم سال اخر دانشگاهم قراره باشه ولی ۴ روزه کشورم تو جنگه انگار فقط منتظر بودن ما دهه هشتادیا به سن قانونی برسیم و همه بلا سر اینده و دانشگاه رفتنمون بیارن😐😂 ادم بیخیالی نیستم فقط به قول خوانندهه که اسمش یادم نیست حاجی حال یه ایران بده. من چرا باید بیام وایب بد بدم و حالشونو بدتر کنم؟ یادمه یه سریا که از ما بزرگترن هی میگفتن اره نسل شما جنگ ندید و فلان. نسل ما همه چی دید. گرونی تو اوج نوجوونی، استرس تو اوج نوجوونی استرس کرونا، شلوغی کشور که اتیش به پا بود تو شهرا و عملا میترسیدیم بریم کلاسا با ترس و لرز میرفتیم دانشگاه با ترس و لرز هم برمیگشتیم، جنگ هم دیدیم ها راستی یادم رفت بگم امسال میخواستم خودمو جمع کنم چون پارسال عزیزم و اقاجونم فوت کردن. ولی خب انگار امسال هم یه اتفاق دیگه افتاد که من کاملا تغییر کنم. نه اینکه منفی بشم، نه ولی از اون گوگولی بودن دربیام. عملا زندگی از اخرای سال ۹۸ تا الان درسای زیادی بهم داده دوست دارم هرموقع این شرایط تموم شد یک کتاب از نسل خودمون بنویسم تا نسل اینده بدونن چه اتفاقا افتاده البته بدون تحریف [ دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۴ ] [ 16:36 ] [ Hediyeh🥇 ]
|
||
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] | ||